سلام به همه امیدوارم حال همتون خوب باشه اومدم دوباره.درست مثله پارسال.پارسالم تویه همچین شبی با هیجان زیاد اومدم و تو هویار نوشتم اونایی که منو میشناسن و هویار رو می خونن(لطف میکنن و تحملش میکنن بعد اون باید بگم خوشحالم که یه سال دیگه در کنار خانواده ام و دوستای عزیزم(چه قدیمیترها بله درسته.امروز تولده من بود بازم مثله پارسال حسه خوبی دارم امسال یه حسه دیگه رو هم تجربه کردم دیشب رفتمو پستی رو که پارسال تو همین شب آپ کرده بودم خوندم.برام جالب بود که درست تو تولدی که میرفتم توی ١٩سالگی؛١٩تا کامنت داشتم دیدم پارسال تو پستم اینجا کلی آهنگ خوندم مثله همیشه یه آرزو میکنم که همتون موفق و پیروز باشین یادمه تو آخرین جمله ی پست پارسالم؛تو شب تولدم؛از خدا به خاطر اینکه یک سال رو با منو در کنار من بود تشکر کردم و ازش خواستم که تو نوزدهمین سال حضورم هم تنهام نذاره؛ امسالم مثله پارسال میگم: خدایا، ممنونم که یه سال دیگه با من و در کناره من بودی و خواهش میکنم تو ٢٠ مین سال تولدم هم با من باش و تنهام نذار آمین
.بیخود منو چپ چپ نگاه نکنین
من ایندفعه زود اومدم که![]()
!!!!
.گفتم که هر سال تو همین روز یه هیجان خاصی دارم و یجورایی حسابی خوشحالم
.
)می دونین چرا این حالو دارم اما بقیه حتما براشون عجیبه!!!
اول از همه باید بگم که برام خیلی جالبه که ١ سال رو پشت سر گذاشتم.یه سال پر از تجربه های عجیب غریب؛ خوب و بد، تلخ و شیرین؛ و مملو از حسی جدید که با تمام وجودم تو این سال تجربه اش کردمو هنوز با منه
.حسی شیرین و جذاب
.کاش می تونستم بازش کنم و بگم چه جوریه اما واقعا خودمم نمی دونم چطوری میشه بیانش کرد.![]()
،چه اون عزیزانی که به واسطه ی هویار باهاشون دوستم![]()
)زیر سایه ی پروردگارم زندگی کنم
.
.در واقع ٩ صبح امروز یعنی ١٣ شهریور بدنیا اومدم.حقش بود مثله پارسال دیشب آپ میکردم.اما از اونجایی که شناسنامه ام ١٤ شهریوره
، زیاد فرقی نمیکنه![]()
.![]()
.بازم مثله هرسال حرفای مامانم یادم میاد و بازم مثله لحظه لحظه ی زندگیم وجودم سرشار از عشق کسایی میشه که بدون هیچ چشمداشتی دوستم دارن و بی وقفه برام زحمت میکشن
.اوهوم،درسته؛ اونا پدر مادرمن![]()
![]()
.بازم مثله هرسال تو این روز می خوام بدونن که چقدر دوستشون دارم
و برای زحمتهای بی دریغشون،بینهایت ممنونشونم
.
.حس عزیز بودن برای کسی به اسم برادر رو، که من از داشتنش محروم شدم
.اما حالا، با وجود داداش رضا
؛ این حس داره تو تک تک سلول هام جاری میشه
.وقتی میگه عزیزجونم،وقتی صدام میکنه و بعد میگه هیچی خواستم صدات کرده باشم، زمانی که به خاطر کارای اشتباهم عصبانی میشه و دعوام میکنه،وقتایی که من دلتنگم و عصبی و اون به خاطرمو پابه پای من بی قراری میکنه؛ نمی تونم بهتون بگم چه حسی بهم دست میده
.نمی تونم براتون حسمو باز کنم، اما همینقدر میگم که با هر حرکتش"حتی قهر کردناش" وجودم قطره قطره از عشقش پرمیشه
.عشق برادری که حالا حسرت می خورم و میگم کاش سالها پیش حضورش مثله الآن در کنارم بود و هر لحظه دعا میکنم که این حضور تا آخر عمر در کنارم باقی بمونه
.
.جالبه نه
؟!!
و شماها برام رقصیدین
.امسال چون خودم حال ندارم برقصم
(از اون اتفاقای نادر که هر ١٠سال یه بار اتفاق می افته![]()
) شما هم شانس آوردین![]()
.
و به همه ی آرزوهاتون برسید
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 11:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه.امیدوارم حاله همتون خوب باشه.می دونم دیگه غیبتم خیلی خیلی زیاد شده
.اما واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه که بنویسم.انگار اصلا کلمه هام کنار هم نمی خوان بشینن که بشن جمله!!!!
اینبار به قول مجتبی دیگه رکورد رو شکستم.نبودم خیلی طولانی بود اما باور کنین از دست خودم هم خارج بود.
تو این مدتی که نبودم مناسبتهای زیادی بود که باید می اومدم و بهتون تبریک میگفتم.به شماهایی که همتون برام عزیزین.
مهمترینشون عید نوروز بود که امیدوارم برای همتون با خوشی و موفقیت شروع شده باشه
و همینجوری هم ادامه داشته باشه
.بعد از اون هم فکر کنم که روز ولادت حضرت فاطمه (ص)، روز بزرگداشت مادر و روز زن بود که باز اون رو هم به همه ی مادرای دنیا و خانومهای عزیز تبریک میگم
(هرچند با دیرکرد فراوان
) و از همه بیشتر به مامان گلی خودم تبریک میگم![]()
که این همه زحمت برام میکشه و من هیچ جوری نمی تونم حبران کنم محبتهاش رو.بعد از اون شب آرزوها ( لیلة الرغائب) بود که میگن خدا تو این شب دعای بندهاش رو برآورده میکنه
.امیدوارم که خدا صدای هممون رو شنیده باشه و به آروزهامون جامه ی عمل بپوشونه
.
و حالا، امشب که در آستانه ی ولادت مولود کعبه، امیرالمومنین، امام علی (ع) هستیم؛ دیگه عزمم رو جزم کردم که هرجوری شده امشب آپ کنم
.

اول از همه روز پدر رو به همه مخصوصا پدر عزیز خودم![]()
تبریک میگم
و امیدوارم ١٢٠سال سایشون بالای سر من و خانواده ام باشه و ما همیشه از حمایتشون برخوردار باشیم
.

تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی برام افتاده که نمی دونم از کجا و از کدوماش باید شروع کنم به گقتن.
اول از همه اینکه اون دوستی که می ترسیدم یه مدت نداشته باشمش، ازم دور شد اما هنوز دارمشو خدا هنوز
.اسمش رضاست![]()
.برادر بزرگه منه و انقدر بهم لطف داره که خدا می دونه
.برادروار داره برام دل می سوزونه و با کمکها و نصیحتهای بجاش داره کمکم میکنه که درست پیش برم.خیلی ماهه
.اگه از خواهرام بیشتر دوستش نداشته باشم،کمتر هم ندارم
.برام مثله یه برادر واقعی عزیزه
، مخصوصا من که از داشتن برادر محرومم.همینجا بهش باید بگم رضای گلم خیلی دوستت دار![]()
.راستی برادرم حسابی هنرمند هستش![]()
.این عکسایی که تو این پست گذاشتم کار این عزیزه
.بازم ازش بی نهاییت ممنونم
.
بعد از اون لازمه از همه ی شماها تشکر کنم.که این مدت که نبودم تنهام نذاشتین.
اگه اجازه بدین اولین تشکر رو از حامد عزیزم بکنم که واقعا این مدت بهش زحمت دادم.اولین زحمتم که همین قالب وبلاگم هستش که من خیلی خیلی ازش ممنونم
.راستش من این قالب از مدتها پیش تو ذهنم بود و برای وبلاگه قبلیم به حامدجان گفته بودم که دنباله همچین چیزی هستم و وقتی حامد چند ماه پیش اینو نشونم داد واقعا سورپریز شدم
.بعد هم اینکه همین امشب هم باز زحمت گذاشتن این عکسها رو به حامد عزیز دادم که بازم خیلی خیلی ازش تشکر میکنم
.
بعد هم باید از مجتبی عزیز تشکر کنم که تو تمام این مدت این همه بهم سر زد و منو با اینکه نبودم تنها نذاشت![]()
.
از برگشت دوباره ی گلاره ی نازم هم بی نهایت خوشحالم
.خیلی خوبه که دوباره این دوست نازم رو در کناره خودمون داریم.امیدوارم بعد از این دیگه همیشه موفق و سرحال و خوشبخت باشی گلاره جونم![]()
.
از بقیه ی دوستای گلم هم که تو این مدت بهم سر زدن و تنهام نذاشتن هم بی نهایت ممنونم.از عسل خانوم گل![]()
، خانومی عزیز![]()
،مهسایی مهربون![]()
، توکا ی عزیز![]()
، باران گل![]()
، بهار قشنگم![]()
( که من خیلی وقته نتونستم بهش سر بزنم![]()
)،نازنین عزیز![]()
،معصی خانوم گل![]()
،یاسی خانومه مهربون![]()
و داداش شهاب عزیز
و همه ی دوستای گلی که اومدن پیشم و اسمشون اینجا از قلم افتاد.شرمنده ی همتون هستم که این مدت اومدین پیشم و من نتونستم درست بهتون سر بزنم
.
راستی از اونجایی که دیگه واسم عادت شده که تو همه ی پستهام از عسل خانوم هم بنویسم
باید بگم که این خانوم در ادامه رقصیدنهای بی انتهاشون
( که به قوله مامانم درست مثله من می مونه
و با شنیدن آهنگ کنترل از دست میده
) شروع به سخنرانیهای فراوانی کردن که بهترین و جذابترینشون یک کلمه هستش که بالاخره چند روز پیش با تلاشهای بی وقفه ی من و خواهرم به زبون آورد
.حتما می تونین حدس بزنین اون کلمه چیه
. آره؛ اون کلمه چیزی نیست بجز: خاله ![]()
. نمی تونم بگم وقتی با اون صدای نازکش این کلمه رو میگه و وقتی اونهمه سعی میکنه که بجای "خ" نگه "ق" و به خاطر این زحمتش واژه ی "خ" رو اونهمه کشیده و غلیظ بیان میکنه؛ چه حس شیرینی بهم دست میده![]()
. اون لحظه از چنان دلم براش ضعف میره که دلم میخواد تمام وجودش رو غرق بوسه کنم
.وجوده این عزیزترین موجودی رو که حضورش منبع آرامش و نشاطه واسه من و واسه کل خانواده![]()
.
خوب بچه ها بازم مثله همیشه حسابی پرچونگی کردم
.نمی دونم بازم میام و آپ میکنم یا نه؛ اما راستش فکر نمیکنم چیز زیادی به آخرای عمر هویار مونده باشه. چون هویار نویس دیگه زیاد قلمش جالب نیست. تکراری و یکنواخت مینویسه و خودش اصلا این حالتو دوست نداره.
خوب دیگه واسه امشب بسته.بازم مثله همیشه تو آخر این پست هم یه شعراز سهراب سپهری میذارم که خودم خیلی دوستش دارم، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
همتون رو خیلی دوست دارم.آرزوی بهترینها رو براتون دارم و روزهایی پر از موفقیت و کامیابی.
از دور روی ماه همتون رو می بوسم
و به خدا میسپارمتون و میرم تا پست بعدی.![]()
یا حق
« نشانی»
« خانه ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
« نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پست بلوغ، سر بدر می آرد،
سپ به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟»
نوشته شده توسط امیتیس در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 0:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
اومدم دوباره
. اوه اوه، چقدر اینبار غیبتم طولانی بود
!!!!!!!خودمم دلم برای اینجا تنگ شده بود. اما نشد دیگه؛ یعنی هرجوری خواستم یه زمانی در برم و بیام بنویسم برای هویار نمیشد.
شروع امتحانهای پایان ترمم که همزمان با اسباب کشیه ما شد، اجازه ی تکون خوردن رو کاملاً ازم گرفت
.
بالاخره امتحانام هم تموم شد
. درست یکشنبه، اما از اونجایی که چهارشنبه باید نقشه هامو تحویل میدادم بازم دوشنبه و سه شنبه هم شدیداً درگیر بودم. اما تازه چهارشنبه آزاد شدم.
راستش رو بخواین، خودمم نمی دونم چمه
. اما چند وقتیه اصلاً حرف ندارم که بیام و تو هویار بنویسم. هیچی به ذهنم نمیرسه. قبل اینکه بشینم پای کامپیوتر کلی حرف دارم اما به محض اینکه میشینم که بنویسم؛ مغزم کاملاً خالی میشه و هیچی تو ذهنم نیست که بنویسم
. نمی دونم چرا؟؟؟!!! واسه خودمم عجیبه!!! من همیشه برای نوشتن تو هویار یه عالمه حرف داشتم اما حالا.......![]()
چند روزیه دارم فکر میکنم که آدما چقدر عوض میشن. که چقدر از حرفا و باورهای خودشون دور میشن. یعنی راسته که آدم وقتی از مرحله ای به مرحله ی دیگری میره تو زندگیش؛ دیدش، باورش، افکارش، اعمالش و حرکاتش تغیییر میکنند؟؟؟!!!!(میشه هرکدومتون که لطف کردید و اومدید این پست رو خوندید جواب این سؤال رو برام تو کامنت بذارید؟؟؟ممنون میشم)
یه تسلیت هم باید بهتون می اومدم و میگفتم(بابت شهادت سالار شهیدان، اما حسین(ع)) که با عرض شرمندگی نتونستم و با تأخیر اینکارو میکنم.
این روزا خیلی نگرونم
. همش دلهره دارم و مضطربم
. دارم از یکی از بهترین دوستام جدا میشم
. ٢ماه نمیبینمش و این برام خیلی سخته
. اونم برای من که الآن ١ساله تمام روزهام رو با اون گذروندم. نمی دونم چطوری باید با نبودش کنار بیام
؛ واسه همینه که همش دلهره دارم![]()
.فقط یه اتفاق ممکن این جدایی رو کنسل کنه که هم من و هم دوستم هردو امیدواریم اون اتفاق بیافته
و من سخت مشغول دعا هستم
. خنده داره اما من همش نگرانم و ذکر میگم که همه چیز درست شه؛ شاید از خوده دوستم هم دل نگرونترم. چون اون باور کرده که باید این سفر رو بره اما من هنوز دارم به کورسوی امیدی که دارم چنگ میزنم![]()
و در تلاشم که...........
بچه ها دقت کردید که چقدر عمر زود میگذره؟؟!!! یک ترم دانشگاهمون تموم شد و من اصلاً نفهمیدم چطور!!!یک ماه دیگه هم عید نوروزه و سال عوض میشه و هممون یک سال رو سپری کردیم.فقط داریم تند تند می دوئیم که برسیم به فردا، به فردایی که نمی دونیم چی میشه و چی قراره بشه!!!داریم لحظه هامون رو تند تند رد میکنیم و روزا رو تند تند میشمریم که برسیم به یه روز جدید بدون اینکه خودمونم بدونیم از فردا و از روز جدیدمون دقیقاً چی می خوایم. دارم کارامو تو امسال سبک سنگین کردم. برام جالبه که بفهمم سالم رو هدر دادم یا مفید گذروندمش. امیدوارم کارام جوری نباشه که آخرش بگم یک سال دیگه رو از دست دادم!!!!
دلم برای همتون تنگ شده حسابی؛ برای گلاره ی نازم![]()
که امیدوارم یکم آرومتر شده باشه. واسه داداش مجتبی![]()
، واسه باران خانومه گل![]()
،برای حامد عزیز![]()
، داداش شهابم![]()
،لیداجون و عسل خانوم عزیز![]()
، ساسا![]()
، الهه![]()
، نازنین یار![]()
، عاشق تنها![]()
و آقا هدف ![]()
و آسد مرتضی ![]()
و همه ی کسایی که اومدن هویار و من تو سر زدن بهشون سهل اگاری کردم![]()
![]()
.
واسه همتون دلتنگ شدم
، اما راستش رو بخواین برای گلاره خیلی نگرانم![]()
. این روزا خیلی بهش فکر کردم و همش از خدا خواستم کمکش کنه که ای دوران سخت رو با موفقیت بگذرونه
. شمام همه دعا کنید که این دوست و خواهر عزیزمون زودتر از این روزا بگذره.
راستی بچه پیشاپیش ولنتاین رو هم بهتون تبریک میگم![]()
. امیدوارم همه ی عاشقهای واقعی در کنار هم روزهای خوبی را سپری کنن و تا همیشه در کنار معشوقه هاشون بمونن و از این نعمت الهی بهره مند باشن![]()
![]()
![]()
.
می خواستم در آخر مثله همیشه یک شعر از سهراب، اخوان ثالث و ..... بذارم که هرچی گشتم کتابهای شعرم رو پیدا نکردم
. قبلاًً که گفتم آدمه خیلی منظمی هستم
و همیشه وسایلم سرجاشه
؛ واسه همین از وقتی اسباب کشی کردیم خونه ی جدیدمون، نمی دونم این کتابارو کجا گذاشتم
. بخاطر همین این دفعه دو تا شعر میذارم که اولیش تیتراژ پایانی سریال هم نفس هستش با صدای مهران مدیری که الحق زیبا خونده
و دیگری هم یکی از شعرهای فیلم سینمایی گرگ و میش هستش با صدای بنیامین که مثله همیشه عالی خونده
. امیدوارم خوشتون بیاد
.
راستی یه عذرخواهی هم به همتون بدهکارم که نشد تو این دو ماه درست و حسابی بیام به وبلاگاتون و بهتون سر بزنم و حسابی شرمنده ی همه ی دوستای گلم شدم که اومدن پیشم و من نتونستم برم پیششون![]()
.
دوستتون دارم
، از دور صورتهای گل همتون رو می بوسم
و برای حضورتون در هویار بی نهایت ممنونم![]()
![]()
.
مواظب خودتون باشید
.
در پناه حق
آسمون رؤیا، امشب گرمه از تبه ما
ماه آرزوها، اومده تو شب ما
عطر شرم بوسه،رو لبهای بسته ی ما
قرمزی نوازش، دله من؛ دله تو، دل ما؛
دله همه ی آدما مگه چی می خواد؟؟؟
آروم اومدی تو خوابم
آروم اومدی؛ مثله رقص یه پروانه با ناز سایه ی گل!
بوی عشق تو هوا پیچید؛
اشک تورو، لبه من بوسید؛
قلبه منو؛
همه جا،همه جا، همه جا برد؛
خوابی که عشق تو چشای تو دید.
آروم اومدی تو خوابم
آروم اومدی؛ مثله رقص یه پروانه با ناز سایه ی گل!
آه از این،سفر کوتاه؛
بازم منو،تو و دوری و آه؛
می ترسن از؛
منو تو،منو تو،منو تو حیف؛
تو قلبه ما،نه هوس نه گناه.
بوی عشق تو هوا پیچید؛
اشک تورو، لبه من بوسید؛
قلبه منو؛
همه جا،همه جا، همه جا برد؛
خوابی که عشق تو چشای تو دید.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
دلتنگیاتو بردار؛
به روی قلبم بذار.
تکیه بده به شونم؛
تو این مسیر دشوار. اگه منو نمی خوای؛
حرفه دلم رو گوش کن؛
فقط برای یکبار؛
بعدش خدانگهدار؛ بعدش خدانگهدار.
تنهایی خیلی سخته؛
وقتی چشام به راهه،
وقتی که شب سیاهه،
وقتی بدونه ماه نداره.
تنهایی خیلی تلخه؛
وقتی که بی تو هستم،
تنها میمونه دستم،
با این دله شکستم.
دلتگیهامو بردار؛
پیش خودت نگهدار؛
هروقت که تنها شدی؛
منو به یادت بیار؛
داری میری نمی خوام؛
وقته تورو بگیرم؛
این حرفه آخره من؛
دوستت دارم؛دوستت دارم، میمیرم.
تنهایی خیلی درده؛
اگه نیای تو خوابم،
وقتی تو اضطرابم،
تو هم ندی جوابم.
تنهایی خیلی سرده؛
وقتی پیشم نباشی،
آتیشم نباشی،
بیدار میشم، نباشی.
تنهایی خیلی سردمه........
نوشته شده توسط امیتیس در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 0:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه
بچه ها به
خدا شرمنده ی روی همتون هستم.می دونم که دیگه اینبار واقعاً خیلی دیر اومدم، اما
اونقدر کارام همه بهم گره خورده بودن که خودمم قاطی کرده
بودم.
اول از همه باید از مجتبی و باران عزیز عذر خواهی کنم که اومدن پیشم ومنم رفتم پیششون اما بازم به خاطره مشغله ی زیادی که گیجم کرده بود یادم رفت براشون کامنت بذارم. می دونم دلیلم قابل قبول نیست، اما به هر حال عذر می خوام؛ هم از مجتبی و باران عزیز و هم از بقیه دوستای گلم.
اما دلیل غیبتم:
اول از همه که یه مشکل گنده برام پیش اومده بود که خودمم موندم چطوری هضمش کردم!!!!خودمم باور نمیکردم بتونم باهاش کنار بیام، اما از اونجایی که خدا همیشه مهربونه و هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمیکنه، به لطف خدا تونستم باهاش کنار بیام و الآن با تمام اینکه هنوز یادآوریه اون اتفاق اذیتم میکنه، اما تونستم باهاش کنار بیام.اجازه بدین بیشتر از این واردش نشم.
بعد از اونم که دانشگاه؛ امتحانهای میان ترمم شروع شدن و همه پشت سر هم.تقریباً به جز دو روز که تعطیلم بقیه ی روزها در حال امتحان دادنم.
چهارشنبه هم جاتون خالی عروسی دختر عمه ام بود.از اونجایی هم که من اصلاً اهل رقص و این حرفا نیستم همش یه گوشه نشسته بودم!!! جاتون حسابی خالی بود.
جاتون خالی دیگه حسابی افتادم به نقشه کشیدن. از کار با مداد و روی پوستی، رسیدم به کار با راپید که روی کاغذ کالک کشیده میشه، که احتیاج به دقت خیلی زیادی داره و وقت بیشتری میگیره. نقشه ای که با مداد شاید ۱ ساعت وقت میگرفت، حالا با راپید شاید ۵ ساعت یا بیستر وقت می بره.
ولی با تمام سختیش، با تمام اینکه بارها پیش میاد بیشتر نقشه رو کشیدی و جوهر جوری میریزه روش که مجبوری از نو بکشیش، با تمام اینکه کمرت از خم موندن روی میز برای ساعتها خسته میشه و .... اما وقتی تموم میشه و بهش نگاه میکنی، اونقدر غرق لذت میشی که تمام اون خستگی رو فراموش میکنی.
عسل هم تازگی ها یاد گرفته برقصه. تمام روز چهارشنبه رو پا به پای خاله اش رقصید. حاضر نبود برای یه لحظه بشینه. اگه من برای چند دقیقه میدادمش به مامانش که دستم استراحت کنه و خودم میرفتم وسط که برقصم اونقدر گریه میکرد و جیغ میزد که مامانش دوباره میدادش به من. این شد که این بار علاوه بر اینکه پاهام تاول زد و راه رفتن برام سخت شد، شونه هام هم از کتف تا ۲روز درد میکردن.
خلاصه اینکه اونقدر مشغله هام زیاد بود که حتی نتونستم به هویار برسم و آپش کنم. به هر حال از همتون عذرخواهی میکنم. راستی من دلم خیلی براتون تنگ شده ها... برای گلاره جونم، برای یاسی خانوم عزیز، برای مجتبی، برای باران، برای حامد عزیز، داداش شهابم،لیداجون و عسل خانوم عزیز، ساسا، الهه، نازنین یار، عاشق تنها و آقا هدف و آسد مرتضی و تمام کسایی که از قلم افتادن.
شما چی؟؟؟ هیچ کس دلتون واسه من تنگ نشد؟؟؟!!!
آهان، یه چز دیگه هم می خوام بهتون بگم؛ یکی از دوستای عزیز من تازگی ها یه سایت باز کرده که دیکشنری آنلاین هست.این دیکشنری این غابلیت رو داره در زمانی که شما آنلاین هستید و از اینترنت استفاده میکنید و در معنیه کلمات دچار مشکل میشید، بهتون کمک کنه. من که خیلی خیلی به دردم می خوره. مخصوصاً که می خوام دنبال پلان بگردم. چیزه خیلی مفیدیه.حتماً برای همتون پیش اومده که توی سایتهای مختلف دچار مشکل بشید و همین نفهمیدن معنیه کلمات اذیتتون کنه.به هر حال آدرس این سایت حتماً بدردتون می خوره.( اینم آدرس سایت دیکشنری آنلاین)
خوب بچه ها برای امروز دیگه بسته. باز پرچونگی کردم. نمیشه دیگه، چیکارش کنم؟؟ هرجوری می خوام کوتاهش کنم نمیشه. به هرحال شرمنده که هربار سرتون رو درد میارم.
در آخر هم یه شعر از اردلان سرافراز براتون میذارم با عنوان قصه ی شهر سکوت که امیدوارم خوشتان بیاد.
دوستتون دارم، از دور دست همتون رو برای حضور مداومتون در هویار می بوسم و میرم تا پست بعدی.
تا بعد در پناه حق.
نوشته شده توسط امیتیس در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 11:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بازم سلام
اومدم دوباره.بازم مثله همیشه پر از شرمندگی از روی همه ی شما دوستای گلم که اومدید پیشم و من تو اومدن پیشتون سهل انگاری کردم
.
همه چیز داره عادی پیش میره.عادی و کسل کننده
.هر روز مثله دیروزه و نمونه ای از فردا.گاهی اونقدر از تکراری بودنش خسته میشم که خودمم می مونم که چیکار باید بکنم.همون موقع هاست که هیچی آرومم نمیکنه جز نماز![]()
.نمی تونم بگم چه حسی تویه نماز هست که تمام اضطراب و نگرانیمو، تمام سردرگمی و دیوونگیمو کاملا" تسکین میده
.گاهی اشکم در میاد
.سرمو میگیرم تو دستمو دلم می خواد بکوبمش به دیوار
؛ اون موقعست که فقط چشامو میبندم و میگم خدایا من فقط تورو دارم
.تویی که همه ی چیز به اراده و میل توئه،کمکم کن از این دیوونگی در بیام، کمکم کن که آروم شم و باز 2رکعت نمازه که می تونه.............![]()
نمی دونم بچه ها تا به حال به این حس رسیدین یا نه
؟؟؟نمی دونم تا حالا شده که با وجوده خوانوادتون،با وجوده تمام دوستاتون و با وجوده همه....احساس کنین که هیچ کس رو جز خدا ندارین
؟؟؟؟تا حالا شده که فکر کنین فقط اونه که درکتون میکنه
؟؟؟تا حالا شده که با تمام وجود دلتون می خواد باهاش خلوت کنین و از ته دل باهاش حرف بزنین
؟؟؟
من الآن مدتیه اینجوریم.همش دلم می خواد ذکر بگم
؛ همش دلم می خواد با خدای خودم خلوت کنم
.همش حس میکنم فقط اونو دارم
و فقط اونه که می تونه کمکم کنه و تنها پناهم اونه
که واقعا" هم هست
.
نمی دونم
.هیچی نمی دونم جز اینکه این حس با تمام آرامشی که برای آدم داره
یه احساس غریبی هم با خودش داره
که نمی دونم اسمش رو چی باید گذاشت.![]()
از این موضوع که بگذریم باید بگم تو دانشگاه هم کارم افتاده رو غلتک
.دیگه کاملا" تو دانشگاه جا افتادم
و اون احساس غریبی که تو روزهای اول بدون وجود خاله چکامم داشتم
کم کم ازم دور میشه و یخم با وجود دوستای جدیدی که پیدا کردم کاملا" اب شده
.توی درسهایی که دارم 2تاش رو واقعا" دوست دارم
و برام فوق العاده ست.اولی که تخصصی ترین درسمه به اسمه "رسم فنی" که واقعا" شیرینه.نمی تونین حس کنین که وقتی آدم یه نقشه رو تموم میکنه، وقتی به آخره کارش که حالا تکمیل شده روی کاغذ پوستی خودش رو نشون میده نگاه میکنه چه حس خوبی به آدم دست میده.تصور اینکه اینی که روی کاغذ به طور مثال به عنوان پلان خونه رسم شده کاره دسته خودشه اونقدر لذت بخشه
که برابری میکنه با لذت نجات جون یه بیمار توسط پزشک
.درس بعدی هم "زمین شناسی و مصالح" هست که اونم با تمام سختیی که داره، با تمام اینکه تمام درس در مورد انواع سنگ و خاک و ملات و ....هست بازم به خاطر تنوع صحبتی که توش میشه لذت بخشه.
و بدترین واحدی که دارم هم درسیه به اسمه "اندیشه ی اسلامی
" که من هر بار سر اون کلاس دیوونه میشم.استاد این درس مردیه
که می تونم بگم واقعا" مشکل داره.با تمام کلاس مشکل داره.هیچ کس سر کلاسش صداش در نمیاد
و اونقدر جو کلاس ترسناک و اضطراب آوره
که من بعده کلاس تا 2 ساعت سردرد دارم.
بقیه کلاسها گمونم کاملا" عادی و معمولی هستن![]()
![]()
این چند روز اخیر هم که دنبال کاره گواهی نامه ی رانندگیم هستم.یه مثالی هست که "اگه دریا بری،دریا آبش خشک میشه".حالا حکایت من شده
.اینهمه مدت اون کتاب 50 صفحه ای رو همه امتحان میدادن همون بار اول هم قبول میشدن.تا نوبت من شد یه کتاب به عنوان کتاب جامع شد کتاب آیین نامه که 150 صفحه ست
.اونم چه سوالهایی!!! با تمام آسونیش و با تمام اینکه من خودمم هم همش میگفتم کتابش چرنده اما اونقدر شبیه همدیگه هستن که آدم همه رو قاطی میکنه.خلاصه اینکه کاره گواهی نامم همینجوری مونده.
یه چیز خنده دار هم در مورد عسل
.عسل یاد گرفته بوس کنه
.نمی تونین حس کنین وقتی اون دهن کوچیکشو می چسبونه به لپهای آدم و با اون لبهای غنچه ای و نازش آدمو بوس میکنه و صورتمون رو خیس میکنه چه حسی رو تجربه میکنیم![]()
.انوقدر لذت بخشه که من با تمام وجود به خودم فشارش میدم و اونقدر محکم می بوسمش که غش غش می خنده و گاهی سرفه اش میگیره![]()
.اونقدر شیرین شده که دلم حتی از تعریف کردنه کاراش هم براش ضعف میره
.
خوب بچه ها گمونم برای امروز بست باشه
.بازم مثله همیشه طولانی شده
.نمی دونم چرا هر کاری مکنم نمیشه چونمو کوتاه کنم.![]()
![]()
در آخر هم یه شعر از اخوان ثالث میذارم که به نظرم خیلی خیلی احساسی و زیباست
. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
مواظب خودتون باشید
.از دور همتون رو می بوسم
.دوستتون دارم
و تا پست بعدی به خدا میسپارمتون![]()
در پناه حق
امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام، خوش با خدایش،
می نالد و گفت و گوی تو دارد.
_تو آنچه در خواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند.
تو آنچه در قصّه خوانند.
تو آنچه بی اختیارند پیشش،
خواهند و نامش ندانند_
امشب دلم آرزوی تو دارد.
**
**
**
دل آرزوی تو، و آنگاه
این بستر تهمت آغشته ی چشم در راه
بوی تو، بوی تو، بوی تو دارد.
_بوی تو در لحظه های نه پروا، نه آزرمی از هیچ.
تن زنده، دل زنده، تن شعله ی شوق، جان جمله ی خواهش،
هولی نه، شرمی نه از هیچ؛
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس، اوج مستی.
بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کام، شور با عشق و شب زنده داری._
امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.
ای غرفه ی نور، در این شب کور،
تو راه روحی، کلید گشایش،
وین زندگی را _ چه بیهوده! _ تنها بهانه.
تو صحبت عشق و آنگاه
خواب خوش آشیانه.
در ساز عمر من، این غمگن، این غمگنانه،
پرشورتر پرده ی عاشقانه.
ای گفت و گوی دلم با تو، وز تو
تو روح روییدنی، سحر سبز جوانه.
تو در خزان غم آلود زندان،
چون صد سبوی سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را _چه تاریک! _
آیینه ی روشن بی غباری.
ای لحظه ها از تو ناب سعادت،
ای زندگی با تو پرشور و شیرین،
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت.
تو راز آنی، تو جان جمالی.
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی،
یک لحظه ی ساده ی بی ملالی،
ای واحه ی زندگی، خیمه ی مهربانی،
ای آبی روشن، ای آب.
تو نوش آسایشی، ناز لذت،
ای خوب، ای خوبی، ای خواب.
دل آرزوی تو دارد؛
"بوی تو، بوی تو، بوی تو"
دارد.
نوشته شده توسط امیتیس در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 10:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوباره سلام
اومدم دوباره.می دونم بازم مثله همیشه خیلی دیر اومدم
و کلی غیبت دارم تو سر زدن بهتون
اما خوب هم اینکه نبودم و هم اینکه راستش هیچی واسه نوشتن ندارم
.
اونقدر روزهام تکراری و شبیه همدیگه شده که خودم هم از سپری کردنشون کسل و خسته میشم
؛ چه برسه به اینکه بخوام براتون تعریف هم بکنم که مسلما" شمام حوصلتون سر میره.
بعد از اون با حرف یاسی جونم موافقم
.باید عید رو هم بهتون تبریک میگفتم که رشت نبودم و نشد پست آپ کنم.واسه همین با تاخیر فراوان ( که امیدوارم بتونین منو ببخشین
) به همتون این عید سعید رو تبریک میگم
و امیدوارم سالهای سال در کنار خانواده های عزیزتون با سلامتی و موفقیت زندگیه خوب و شیرینی داشته باشید
.
چند روز پیش داشتم به گذر زمان فکر میکردم.به اینکه بدونه اینکه بدونیم داریم لحظا هارو از دست میدیم؛که داریم شتابان در پی زمان می دوئیم و خودمونم نمی دونیم برای چی اینقدر عجله داریم
؟؟!!!واقعا" هدفمون رو میشناسیم یا نه
؟؟؟داشتم فکر میکردم که مثلا" من، هدفم تا 5ماه پیش دانشگاه بود؛ حالا که رسیدم بهش یعنی دیگه هدفی ندارم
؟؟؟
یعنی نهایت خواسته ی من همین بوده
؟؟؟یعنی بعد این فقط زنده ام که باشم و بی فایده لحظه ها رو به ساعت برسونم و ساعتها رو به روزها و بعدش روزها به ماهها و ....
؟
نمی دونم چطوری باید بگم؛ اما تو یه سردرگمی خاصی گیر کردم!!!یجورایی احساس بیهودگی میکنم
.
بگذریم......
این روزا تنها دلخوشیم شده عسل
.اونقدر شیرین شده که با هر صدای خندش، قلبم شروع میکنه براش تپیدن
.تازگی ها استعدادش رو داره به نمایش میذاره برامون
.کافیه که کسی بطور اتفاقی واژه ی"دست"رو بیان کنه که این خانوم خانوما شروع میکنه با اون دستای کوچیکش تند و تند دست زدن
.کلی هم بلده برقصه
.یا اینکه دستش رو به علامت "نیست"برعکس میکنه بعد خیره به دستاش نگاه میکنه
.یه کاره دیگش هم اینه که چشاش رو ریز میکنه و چنان با لبخند آدم رو نگاه میکنه که اون لحظه اگه ماه رو هم از تو آسمون بخواد، من حاضرم براش بیارم
. همیشه هم وقتی خواستش رو عملی میکنم به مامانش میگم: این نیم وجبی هم خوب بلده که چجوری منو گیر بیاره که هرچی می خواد بهش بدما
و همون لحظه انگار که بفهمه من در موردش به مامانش چی گفتم شروع میکنه به بلند بلند خندیدن
و کلی کارای دیگه که شاید واسه من شیرین باشه اما حوصله ی شما رو سر ببره
.خلاصه اینکه در کل خیلی خیلی داره نفس میشه![]()
.
بعدش هم اینکه یه سایت هست که تو پیوندهای منم هست و ماله یکی از بهترین دوستامه.این سایت بزرگترین سایت شعر نوئه ایرانه؛ که هر نو شعر نو که بخواین رو می تونین توش پیدا کنین.از هر شاعری که باشه.چه شاعرهای بزرگ مثله نیما، سهراب، اخوان ثالث،فروغ و .............و چه شاعران تازه کاری که انصافا" بعضیهاشون هم شعرهای زیبایی میگن.به نظرم بد نیست یه سر بهش بزنین.چیزای قشنگی میشه توش پیدا کرد.من که خیلی خوشم میاد.همونطور که گفتم آدرسش تو لیست پیوندهای من هست با عنوان شعر نو.حتما" یه سر بهش بزنین.
خوب بچه ها، به نظرم برای امروز بست باشه
.چون همونطور که گفتم قراره که یکم یکم پستهام رو کوتاه کنم![]()
.هرچند می دونم بازم اینبارهم طولانی شده، اما دیگه شما به بزرگیه خودتون ببخشین
.در اخر هم یه شعر ازفریدون مشیری با عنوان "شب شعر چشمهای تو" میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.
دوستتون دارم
.از دور دست همتون رو برای حضور مداومتون در هویار می بوسم
و به خدا میسپارمتون تا بعد
.
در پناه حق![]()
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام
شب خاموش،راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی میکند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولیهای جادو گیسوش شب را
همانجاها که شبها در رواق کهکشانها خود می سوختند
همانجاها که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند
همانجاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همانجاها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویائی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که مارا روز دیدار است
همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا
همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هرسو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توئم ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترا از دور می بینم که میخندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بحتم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!!!
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام، شب
خاموش، راه آسمانها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 0:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یا امام علی
سلام
می دونم بازم غیبتم داره طولانی میشه،اما اینبار هم اجازه بدین به احترام حضرت علی(ع) سکوت کنم و چیزی نگم.
دوستای گلم؛شبهای عزیزی رو سپری کردیم.شبهایی که مهمترین شبهای سال هستند.هم به خاطر نزول قرآن و هم به خاطر شهادت امیرالمومنین،امام علی (ع). آخرین شب از این شبهای عزیز رو داریم سپری میکنیم.میگن خدا تو این شب همه ی گناه های بنده هاشو میبخشه.میگن اگه از ته دل ازش بخواین و توبه کنین، محاله که دست رد به سینتون بزنه و نا امید برتون گردونه.
توی دعای جوشن کبیر،اون بخش اصلی که در پایان هر آیه گفته میشه، مفهومش خیلی زیباست.تا حالا بهش فکر کردین؟؟؟؟می خوام اینجا بنویسمش که دوباره ببینیمش:
سُبحانَکَ یا لا اِلهَ اِلّا اَنتَ الغَوث الغَوث خَلِّصنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ
(( پاک و منزّهی تو ای خدائیکه جز تو خدایی نیست، به تو پناه آوردم،به تو پناه آوردم؛ ما را از آتش قهرت آزاد کن ای پروردگار من))
مفهومش خیلی با شکوهه.از بیانش عاجزم.بهتره با زبانه ناتوانم خرابش نکنم.
هیجی نمیگم.جز اینکه از این شبا خوب استفاده کنین.منو هم فراموش نکنید.همه از خدا بخواهیم.شاید که تو این شبای عزیز به حرمت یتیمیه امام حسن و امام حسین؛ به شکوه اشکهای حضرت زینب خدا گناه های هممون رو ببخشه.
بچه داشتم یه وبلاگی می خوندم.یه شعر در مدح حضرت علی نوشته بود که من خیلی خوشم اومد.(اینم آدرس وبلاگشون .امیدوارم ازم ناراحت نشن که شعر رو از تو وبلاگشون برداشتمhttp://ali266.blogfa.com/ )گفتم حالا که با این شبهای عزیز هم مناسبت داره، اینجا بذارم که بخونین. امیدوارم شمام خوشتون بیاد.
خیلی دوستتون دارم.مواظبه خودتون باشین.منو هم دعا کنید.به خدا میسپارمتون.
************
باران، قصیده واری غمناک آغاز کرده بود
می خواند و باز می خواند
بغض هزار ساله ی درونش را،
انگار می گشود
اندوه زاست، زاری خاموش
ناگفتنی است!!!
این همه غم،
ناشنیدنی است!!!
پرسیدم: این نوای حزین
در عزای کیست؟؟؟؟؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از او تلخ تر گریست.
یا فاطمه! تسلیت.
شهادت امیرالمومنین،حضرت علی (ع)؛بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد
یا حق
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 2:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
اومدم دوباره.ایندفعه یه کوچولو دیر کردم.اونم به خاطر اینه که یهویی فهمیدم که از شنبه کلاسهام شروع میشه.اونم چه کلاسهایی!!!!تقریبا" هر روز 2تا کلاس دارم که معمولا" نزدیک 6یا 7 ساعتی میشه.واسه همینه که یکم تا جا بیافتم گیج شده بودم
.
اما الآن حسه خوبی دارم
.روز اول کلاس زمین شناسی و مصالح داشتم.یه کلاس بزرگ با حدود 75نفر دانشجو که نزدیکه 50نفرش رو پسرا تشکیل داده بودن.اون روز،روزه خیلی سختی رو گذروندم
!!!!هنوز یخم با محیط جدید و دوستای جدیدم باز نشده بودو وجود اونهمه پسر که تقریبا" 3برابر تعداد ما رو تشکیل میدادو استادمون که یه خانومی بسیار مسلط به کلاس و خشک بودو اجازه ی هر گونه راحتی رو از هممون میگرفت بیشتر باعث میشد که موذب باشم
.تمام اون روز رو در فکر بودم که کی کلاس تموم میشه که از اون جو سنگین بیام بیرون.به هر حال تموم شد و گذشت با تمامه سختیش.اما از فرداش هممون راحت تر شدیم.انگار وجودمون برای همدیگه تا حدودی عادی شد.مخصوصا" که دومین کلاس رو با استاد زبان داشتیم که خودش بسیار شوخ و خوش برخورد بود و مدام سعی میکرد که جو رو برای همه راحت کنه و بچه هام که پا به پاش شوخی میکردن باعث شد که دیگه اون حالت بدی که مسلما" هممون تو اون 3ساعت زمین شناسی تجربه کردیم ازمون دور شه.
دلیل دیگه ایی هم که یه کوچولو دیر اومدم؛ این بود که باز کامپیوتر عزیزم حالش بد بود
. یه چند روزی باز برنامه ی تایپ نداشتم و بعدش هم که نمی تونستم فارسی بنویسم
.
این روزا خیلی خیلی آرومم
.همیشه ماه رمضون برام یه حالتی عرفانیه خاص داشت
.حتی اون موقع که نه می تونستم روزه بگیرم و نه میفهمیدم که چرا بقیه اینهمه ساعت هیچی نمی خورن هم تویه ماه رمضون آروم میشدم.تمام شیطنتم فروکش میکرد
و همه ی اهل خونه یه نفس راحت میکشیدن
.مخصوصا" مامانم
.یادمه هر بار می خواست از شیطنتم کم کنه بهم می گفت اگر دختر خوبی باشی، ماه رمضون زود میاده![]()
ا!!!!و من با تمام بچه گیم فکر میکردم مگه میش
ه؟؟؟!!!!.اما باز امتحان میکردم که شاید بشه
!!!!!!
اما حالا،الآن که 18 سالم شده و مفهوم ماه رمضون و اعمالی که درش انجام داده میشه رو میفهمم،آرامشم نسبت به اون موقع هزار هزار برابر شده
.فکر کنم تو کامنتی که برای یاسی جون تو پستی که در مورد ماه رمضون نوشته بود هم گفته باشم؛ اما ماه رمضون،با بوی شامیهای مامان که از یه ساعت قبل تو خونه می پیچه،با صدای قرآن خوندن مادربزرگم که همیشه نزدیکه اذان به گوش میرسه،با زیباییه تربچه های قرمزی که خواهرم با دقت ازشون گل درست میکنه،با پونه هایی که توی ظرف سبزیها بویه خودش رو به رخ بقیه سبزیها میکشه،با نون داغی که بابا نزدیکه افطار میاره خونه و روش اونقدر خشخاش داره که تقریبا" سیاهه و همیشه صدای منو و خواهرم رو در میاره،با بوی پیاز داغی که برای آش سرخ میشه،با بوی برنجی که مامان برای سحر می پزه،با خنده های بابام که سعی میکنه باشوخی و سر و صدا ماهارو 3صبح برای سحر بیدار کنه،با صدای اون شعر معروف که اسمهای خدا رو می خونه و قبل از اذان پخش میشه،با صدای دلنشین اون مردی که ربنا می خونه و نوید میده که یه تار مو به معبودت نزدیکتر شدی ودر نهایت با صدای اذان برام معنای خاصی داره
.هر کدوم اینها،نوید دهنده ی چیزی از جانب خدا هستند. همشون میگن که تو تونستی یه روز دیگه به خواست پروردگارت سر تسلیم فرود بیاری.نمی دونم می تونم حسم رو درست بیان کنم یا نه
،اما این ماه منبع آرامشه
.و امسال سرشار از عشق برای من
.برای منی که تازه تازه دارم باپرودگارم آشنا میشم.منی که تاحالا فکر میکردم خیلی خوب میشناسمش حالا احساس میکنم هنوز هیچی نمی دونم.خیلی فرق هست بین چیزی که ما فکر میکنیم می دونیم با چیزی که واقعا" می دونیم.
نمی دونم شما در مورد این ماه چه نظری دارین.نمی دونم اصلا" این ماه رو دوست دارین یا نه
.نمی دونم از اومدنش خوشحال میشین یا ناراحت
.نمی دونم تا چه اندازه ایمانتون قویه و به این ماه اعتقاد دارین
. اما من عاشق این ماه هستم
.عاشق نزدیکی که تو این ما با خدا پیدا میکنم![]()
.عاشق اینکه می تونم به هیچ چیزه بدی فکر نکنم![]()
.عاشق اینکه می تونم ساعتها با خدا خلوت کنم و هرچی تو دل و ذهنم هست بدون واسطه براش بگم
و هر لحظه به خاطر چیزهایی که دارم ازش بی نهایت ممنونم باشم و تشکر کنم![]()
و……..
خیلی حرف زدم بچه ها
.دیگه بسته
.چند نفری ازم خواستن که پستهام رو کمی کوتاهتر کنم تا خوندنش راحت تر شه.منم گفتم چشم.هرچند اینبار هم پستم طولانیه
،اما از دفعه های قبل گمونم کوتاهتر شده
.به هر حال یهویی نمی تونم از پرچونگیم کم کنم![]()
.شما خودتون به بزرگیتون به ببخشین
.در آخر هم شعر پریا از احمد شاملو رو براتون میذارم که می دونم خیلی طولانیه اما واقعا" قشنگه
.من که عاشقشم
،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
.مواظب خودتون باشین.من رو هم در این ماه عزیز دعا کنین
.دوستتون دارم
و تا بعد به خدا میسپامتون.یا حق![]()
![]()
یکی بود یکی نبود؛زیر گنبد کبود؛لخت و عور،تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.
زار و زار گریه میکرن پریا؛ مثه ابرای بهار گریه میکردن پریا.
گیسشون رنگ کمون، قد شبق؛ از کمون بلندترک؛از شبق مشکی ترک.
رو به روشون تو افق،شهر غلامای سیاه؛پشتشون سرد و سیاه،قلعه ی افسانه ی پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد؛از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد….
((_پریا!گشنتونه؟؟ پریا!تشنتونه؟؟ پریا!خسته شدین؟؟ مرغ پربسته شدین؟؟
چیه این های های تون؟؟ گریتون، وای وای تون؟؟_))
پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا؛مثه ابرای بهار گریه میکردن پریا.
*****
((_پریای نازنین؛چتونه زار میزنین؟؟
توی این صحرای دور،توی این تنگ غروب؛نمیگین برف میاد؟؟نمیگین بارون میاد؟؟
نمیگین گرگه میاد می خوردتون؟؟نمیگیم دیوه میاد یه لقمه خام می کندتون؟؟
نمی ترسین پریا؟؟ نمیاین به شهر ما؟؟؟
شهر ما صداش میاد،صدای زنجیراش میاد__
پریا!
قد رشیدم ببینین……اسب سفیدم ببینین……اسب سفید نقره نعل…..یال و دمش رنگ عسل……مرکب صرصرتک من!.....آهوی آهن رگ من!.....گردن و ساقش ببینین!......باد دماغش ببینین!.....
امشب تو شهر چراغونه…..خونه ی دیوا داغونه…..مردم ده مهمون مان…..با دامب و دومب به شهر میان….داریه و دمبک میزنن….میرقصن و میرقصونن…..غنچه ی خندون میریزن…..نقل بیابون میریزن….
های میکشن
هوی میکشن:
((شهر جای ما شد؟؟
((عید مردماس،دیو گله داره…..دنیا ماله ماس،دیو گله داره…..سفیدی پادشاس،دیو گله داره…..سیاهی رو سیاست دیو گله داره……..
پریا!
دیگه توک روز شکسته/درای قلعه بسته/اگه تا زوده بلند شین/سوار اسب من شین/ میرسیم به شهر مردم،ببینین:صداش میاد….جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد…..آره با زنجیرای گرون،حلقه به حلقه،لایه به لا…..میریزن ز دست و پا.
پوسیدن،پاره میشن،دیوا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن،جنگلو خارزار میبینن،سر به صحرا بذارن،کویر و نمک زار میبینن
عوضش تو شهرما….{آخ!نمی دونین پریا!}
در برجا وا میشن؛برده دارا رسوا میشن/غلوما آزاد میشن؛ویرونه ها آباد میشن
هرکی که غصه داره، غمشو زمین میذاره…..قالی میشن حصیرها، آزاد میشن اسیرها
اسیرا کینه دارن، داسشونو ورمیدارن…...
سیل میشن: شر شر شر………آتیش میشن: گر گر گر…….
تو قلب شب که بدگله…آتیش بازی چه خوشگله!....آتیش!آتیش_چه خوبه!....حالام تنگه غروبه….چیزی به شب نمونده….به سوز تب نمونده….به جستن و واجست…تو حوض نقره جستن…….
الآن غلامان وایسادن که مشعلارو وردارن….بزنن به جون شب.ظلمتو داغونش کنن….عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن…..به جائی که شنگولش کنن….سکه ی یه پولش کنن….دست همو بچسبن….دور بارو برقصن…..
((حمومک مورچه داره،بشین و پاشو))دربیارن………
((قفل و صندوقچه داره،بشین و پاشو))در بیارن……….
پریا! بسته دیگه های های تون……گریه تون، وای وای تون…..
پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا؛مثه ابرای بهار گریه میکردن پریا.
*****
((پریای خط خطی/لخت و عریون،پاپتی!/شبای چله کوچیک/که تو کرسی چیک و چیک/
تخکه میشکستیم و بارون می اومد، صداش تو ناودون می اومد……..
بی بی جون قصه می گفت؛ حرفای سربسه می گفت….قصه ی سبز پری؛ زرد پری،قصه ی سنگ صبور؛ بز روی بون، قصه ی دختر شاه پریون، شمائین اون پریا!!!
اومدین دنیای ما….حالا هی حرص می خورین،جوش می خورین،غصه ی خاموش می خورن که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟؟……
دنیای ما قصه نبود؛ پیغوم سر بسته نبود…..دنیای ما عیونه؛ هرکی می خواد بدونه: دنیای ما خار داره؛بیایونش مار داره….هرکی باهاش کار داره؛دلش خبردار داره!!....دنیای ما بزرگه؛پر از شغال و گرگه!!.....
دنیای ما_هی، هی ،هی!!………عقب آتیش_لی، لی، لی!!……آتیش می خوای بالا ترک، تا کف پات ترک ترک.
دنیای ما همینه!....بخواهی نخواهی اینه!.....خوب پریای غصه!....مرغای پرشیکسه!.... آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیونتون نبود…..کی بتون گفت که بیایین دنیای ما،دنیای واویلای ما،قلع ی قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟؟))
پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا؛مثه ابرای بهار گریه میکردن پریا.
*****
دس زدم به شونه شون؛ که کنم روونه شون_پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دور شدن
{بالا رفتن،تار شده؛پایین اومدن پودر شدن
{پیر شدن،گریه شدن؛جوون شده،خنده شدن
{خان شدن،بنده شدن؛خروس سر کنده شدن
{میوه شدن،هسته شدن؛ انار سربسته شدن
{امید شدن،یاءس شدن؛ ستاره ی نجس شدن……..
وقتی دیدن ستاره، به من اثر نداره:میبینم و حاشا میکنم…..بازی رو تماشا میکنم…..
هاج و واج و منگ نمیشم، از جادو سنگ نمیشم __
یکیش تنگ شراب شد،یکیش در پای آب شد،یکیش کوه شد وزق زد،تو آسمون تتق زد....
شرابه رو سر کشیدم/پاشنه رو ور کشیدم/زدم به دریا تر شدم،از اون ورش به در شدم….
دویدم و دویدم؛ بالای کوه رسیدم…….اون ور کوه ساز میزدن، همپای آواز میزدن:
((_دلنگ دلنگ!شاد شدیم…….((از ستم آزاد شدیم……((خورشید خانوم آفتاب کرد….((کلی برنج تو آب کرد:
((خورشید خانم!بفرمائین؛…..((از اون بالا بیاین پائین…..((ما ظلمو نفله کردیم…((آزادی رو قبله کردیم….((از وقتی خلق پاشد….((زندگی ماله ما شد….((از شادی سیر نمیشم….. ((دیگه اسیر نمیشیم…..((هاجستیم و واجستیم….((تو حوض نقره جستیم….((سیب طلارو چیدیم….((به خونمون رسیدیم…..))
*****
بالا رفتیم دوغ بود؛قصه ی بی بیم دروغ بود،پائین اومدیم ماست بود؛ قصه ی ما راست بود…..
قصه ی ما به سر رسید؛ الاغه به خونش نرسید…..هاچین و واچین؛زنجیر رو ورچین……
نوشته شده توسط امیتیس در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 0:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوباره سلام
اومدم.درست تو آخرین شب فصل تابستان.تو روزی که همه باید برن مدرسه!!!مدرسه که حالا دلم از تموم شدنش فشرده شده.
هر سال تو همین شب یه حس بدی داشتم.از اینکه بایدفردا صبح می رفتم مدرسه و ۹ماه تلاش میکردم.
از اینکه دیگه نمی تونستم صبحها بخوابم.از اینکه باید درس می خوندم.از اینکه دیگه وقته آزاد نداشتم و ........
اما امسال که دیگه مدرسه ندارم بازم یه حس بدی دارم.دلم گرفته.ازاینکه دیگه هیچ وقت با دوستام تو یه کلاس نمیشینم.از اینکه دیگه معلم هامو که هرکدومو اونقدر دوست داشتم نمیبینم.از اینکه دیگه هیچ وقت بوی روز اول مهر رو حس نمیکنم.از اینکه دیگه هیچ وقت شور و شوق خرید برای مدرسه رو ندارم. از اینکه دیگه بوی تازگیه کتاب تو مشامم نمی پیچه.از اینکه از هول امتحان فردا تا صبح بیدار بمونم و .... امسال سال جدیدیه تو زندگیه من.سالی که میگن خیلی شیرینه.سال ورود به دانشگاه.می دونم که ۱۲ سال تلاش برای رسیدن به همچین روزی بود.اما امسال که بهش رسیدم دلم هوای سالهای قبل رو داره.
خصلت ما اینجوریه.تا وقتی بچه ایم آرزو داریم که برسیم به سن مدرسه.وقتی میریم مدرسه آرزومونه که زودتر تموم بشه و برسیم دانشگاه و همینجور به بالا اما وقنی که رسیدیم به آخره خط تازه می فهمیم که بهترین دورینمون رو شتابان در حسرت آینده رد کردیم بدونه اینکه ازش خوب استفاده کرده باشیم. شاید عجیب باشه.اما الآن واقعا" دلم می خواست که فردا مدرسه داشته باشم.که باز مامان حرص بخوره که بخوابمو باز من لجم در بیاد که چرا فردا صبح همه می خوابن الی من.که باز صبح با دیدن خواهرم که با خیال راحت تا گردن رفته زیر پتو و خوابیده بغض کنم و باز مامانم نازمو بکشه که منم به اون سن میرسم و بعدا" حسرت این روزا رو می خورم و مجبورم کنه صبحونه بخورم.
حس جالبیه.فکر نمیکردم هیچ وقت برای مدرسه دلتنگ بشم.فکر میکردم تنها چیزی که هیچ وقت دلم براش تنگ نمیشه و غصه ی نداشتنشو نمی خورم همین مدرسه ست.اما حالا......
و حالا تازه می فهمم که همه چیزی رو که دارن بی ارزش می دونن و حسرت چیزهای نداشترو می خورن و بعدا" که از دست دادنش یا به نحوی دیگه ندارنش تازه می فهمن که همون چیزا چقدر با ارزشن و تازه حسرت از دست دادنه اونا رو می خورن!!!!!!!!!
راستی یه چیز دیگه...
روز تولد مامان من ۱ مهر.همیشه حرصم میگیرفت که چرا روز تولده مامانم باید بریم مدرسه.همینجا می خوام به مامانم هم تبریک بگم.امیدوارم تا ۱۲۰ سال در کنار پدرم سایشون بالای سر من و خواهرام باشه.که ما تا همیشه مدیونشون هستیم و خواهیم بود.می خوام بگم که خیلی دوستشون دارم و براشون تا همیشه آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
بچه ها درست نصف سال تموم شد.نصف سال ۸۵ رفت و همین مقدار باقی مونده.شماها تو امسال چیکار کردین؟؟؟به نظر خودتون تونستین ۱قدم به اهداف نزدیک شین؟؟؟تونستین ۱ بند انگشت فاصلتونو با خدا کم کنین؟؟؟؟تونستین یه تار مو ایمانتون رو قوی تر کنین؟؟؟تونستین یه دل رو شاد کنین؟؟ تونستین یه بی پناه رو سامان بدین؟؟تونستین یه گرسنه رو سیر کنین؟؟؟به ۶ماه گذشته فکر کنین و برای ۶ماه آینده برنامه ای دقیق تر از این بچینین.
در آخر همیه شعر کوتاه از نیما یوشیج ((باعنوان ترا من چشم در راهم))براتون میذارم که به نظرم خیلی قشنگه.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
مواظب خودتون باشین.دوستتون دارم و تا بعد به خدا میسپارمتون.
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
و زان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام در آندم که بر جه دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
نوشته شده توسط امیتیس در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 1:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بازم سلام
اومدم دوباره.در حالی که نمی تونم بگم چه حالی دارم.نه خوشحالم،نه ناراحت!!!!نه افسرده و نه شاد!!!!.اما دلم تنگه و گرفته
.خیلی هم گرفته حالا میگم چرا.
اول از همه بگم که امسال امام زمان دعامو خیلی زودتر ار اونچه فکر میکردم استجابت کرد.درست حدس زدین.دعای امسال مربوط به دانشگامه.امسال درست تو کمتر از 24 ساعت درخواسته من تحقق پیدا کرد تا من باز بیشتر ایمان بیارم
و باز بیشتر از قبل سر تسلیم به سوی پروردگارمو و ائمه ی خودم فرود بیارم و خم کنم![]()
.
من درست روز تولد امام زمان،درست ساعت 12 که چشمامو باز کردم؛تو دلم زمزمه کردم که ای خدا،ای امام زمان؛میگن هرکی هرچی تو این روز عزیز ازتون بخواد دلشو نمیشکنین!!! یعنی میشه من امسال همینجا،تو شهر خودم اونم تو رشته ای که اینقدر دوست دارم(عمران)قبول بشم
؟؟؟و بعد خودم به خودم تشر زذم که دیگه خیلی پرتوقع شدی ها
!!!!با اون رتبه عمران هم می خوای![]()
؟؟؟؟و از تخت اومدم پایین.اما تا شب ذهنم درگیر بود
.مدام تو دلم میگفتم یا امام زمان دلمو نشکون
.شب شد و من پستم رو آپ کردم و توی نت موندم.چون از تکرار تجربه ی قبلی می ترسیدم.از اینکه باز فردا نتونم برم تو سایت سنجش و باز اعصابم از استرس داغون بشه
.واسه همین با خودم قرار گذاشته بودم اونقدر بمونم تا نتایج رو بذارن بعد بخوابم
.داشتم مثله همیشه چت میکردم که ساعت 3 گفتم یه سری بزنم به سایت ببینم چه خبره.رفتمو دیدم نتایج رو گذاشتن. صفحه رو که باز کردم و مشخصاتمو وارد کردم به داداش حسینم گفتم مطمئنم الآن زده مردود علمی.خیلی پررو هستم که با اون رتبه انتخاب رشته هم کردم نه؟؟؟!!! و اون بهم دلداری داد که نه،از تو بدترم انتخاب رشته کردن.تیریه تو تاریکی دیگه!!!!وقتی پنجره ی چت خصوصیمونو که درست روی نقطه ای بود که قبولی یا عدم قبولیه من نشون میداد پایین آوردم تا در نهایت آخر ماجرارو بفهمم؛ چشمامو بستم و یه نفس کشیدم و گفتم یا امام زمان به امید تو
.وقتی چشامو باز کردم و دیدم که یه کد نوشته نمی تونم بگم چه حالی شدم
.حالا خنده دار اینه که هرچی میگردم دفترچمو پیدا نمیکنم که بفهمم این عدد کد چه رشته یی هست
.اینم از انظباط منه ها
این نشون میده من اصلا" شلخته نیستم و نظم و انظباط از سر و روم میباره
بمونه که جونم به لبم رسید تا یکی از بچه ها که تویه نت بود از تو دفترچش کده منو چک کنه.اما وقتی دیدم نوشته عمران رشت؛باورتون نمیشه که چه حالی بهم دست داد
.حتی نمی تونستم نفس بکشم.اونقدر تعجب زده بودم که نمی تونستم پلک بزنم.حتی جواب حسین رو هم نمی تونستم بدم.فقط چشمامو بستمو گفتم: یا امام زمان ممنونم
.خدا جونم تا همیشه ممنونم
.الآنم که دارم دوباره تعریفش میکنم نمی تونم بگم چه حالی بهم دست داد اون لحظه.فقط همینو بگم که اون لحظه حسی از تعجب،خوشحالی،سپاسگذاری و تشکر توام با هم تو وجودم بیدار شده بود و تمام تنمو از یه حس دلپذیر پر کرد
.
اون شب هم گذشت.مثله همه ی شبهای قشنگ و شیرین دیگه.گذشت در حالی که من تا صبح مژه بر هم نزدم و مدام ذکر خدای خودمو گفتم و از فرستادش سپاسگذاری کردم.![]()
![]()
جند روز بعدش رو درگیر کارای انصرافم بودم.باز 2 روز تمام منو جوجه چکامه رو از این طبقه به اون طبقه بردن برای چندتا امضاء.یکی از خانومهای محترم 2ساعت رفته بودن خرید
؛اونم تو ساعت اداری
؛و ما برای گرفتن امضاء از ایشون 2ساعت تمام مجبور شدیم تو خیابونهای اطراف بچرخیم و وقتی برگشتیم اون خانوم بودن اما یکی دیگه از آقایون رفته بودن بیرون
و ما دوباره 1ساعت باید دنبال ایشون میگشتیم.دیگه هردو عصبی و خسته شده بودیم.یه لحظه تصمیم میگرفتیم بیخیال شیم بذاریم واسه فردا،یه لحظه میگفتیم بمونیم همین امروز تمومش کنیم.بالاخره باز دور خودمون چرخیدیم تا اون آقا برگشتن و ما همه ی امضاءهارو گرفتیم اما باز مسئول محترمی که باید مدارکمون رو تحویل میدادن تشریف نداشتن
.دیگه کارد بهمون میزدین خون نمی اومد اونقدر عصبی بودیم.هردو لج کردیم و گفتیم به درک مدارک باشه واسه فردا.![]()
فرداش اما انصافا" کارمونو زود راه انداختن.![]()
![]()
یکشنبه هم قرار برم واسه ثبت نام.اما کلی غصه م شده
.از اینکه چکامه باهام نیست ناراحتم
.کلی ذوق کرده بودم وقتی فهمیده بودم که قرار با چکامه تو دانشگاه هم یجا باشم.اما الآن اون میره به یه سمت و منم به یه سمته دیگه
.اما مطمئنم که نه من و نه چکامه نمیذاریم دوستیمون همینجا قطع بشه.اینو عاجزانه از خدا هم می خوام که نذاره
.
اما اینکه چرا غمگینم
.دلایل رو مجبورا" پاک کردم![]()
در آخرم بچه ها یه شعر از سهراب سپری با عنوان ""تا شقایق هست"" میذارم که مطمئنا" همتون قبلا" شنیدین،اما من خیلی دوستش دارم.امیدوارم شمام خوشتون بیاد.
مواظب خودتون باشین.دوستتون دارم.![]()
![]()
تا بعد در پناه حق![]()
دشتهائی چه فراخ
کوههائی چه بلند
در ((گلستانه)) چه بوی علفی می آمد
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم
پی خوابی شاید،پی نوری، ریگی، لبخندی
پی باغی که در آن؛ دستها گل بدهند
شاید هم
پی نیلوفر زیبای خرد میگشتم
*****
پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود که صدایم میزد
*****
پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم
چه کسی پنهان آیا، حرف میزد با من
سوسماری لغزید
راه افتادم
ینجه زاری سر راه
بعد، جالیز خیار، بوته های ((گل رنگ))
و فراموشی خاک
*****
لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
((من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است
هیچ، می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند، که چه تابستانی ست
سایه هائی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
بچه های احسای!!جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، عرفان هست
و دمیدن، و تماشا
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد
در دلم چیزی هست، مثل یک بیشه ی نور:مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تابن دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوائی ست، که مرا می خواند
و به من می گوید:
تا شقایق هست زندگی باید کرد))
نوشته شده توسط امیتیس در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 0:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
السلام عليک يا ابا صالح المهدی
دوباره سلام
برگشتم. درست تو شب تولد کسی که برای هممون خیلی عزیزه.
ای حسن عسگری، ای نرگس بزرگ تولد یگانه منجی عالم بشریت بر شما تو بزرگ عالم تبریک باد و ای مهدی موعود؛ آمدنت مقدس باد.
خدایا، تولد آخرین فرستاده ات بر تو که خالق اویی تبریک و تهنیت باد که اوست تکمیل کننده ی خلقت توست و نجات دهنده ی همه ی ما.
و در آخر: عید همتون مبارک
امیدوارم همتون توی این روز بزرگ از مهدی موعود آرزوتون رو خواسته باشین که امام زمان قبلا" ثابت کرده اگر کسی تو این شب عزیز چیزی رو با تمام وجود و با خلوص نیت ازش بخواد، محاله اونو دست خالی برگردونه.اینو جدی میگم.به خوده من که ثابت شده.
چون خود من پارسال درست تو همین شبه نیمه ی شعبان چیزی از امام زمان خواستم که هیچ کس فکر نمیکرد به خواسته ام برسم.من ازش خواستم که سال بعد تو همین شب اون خواستم برآورده شده باشه و من اون چیزو داشته باشم و امسال درست چند روز قبل از امشب (نیمه ی شعبان) اون چیز برام عملی شد و به خواستم رسیدم.
امسال هم ازش می خوام که هرچی صلاحمه برام پیش بیاد؛ خوب یا بدش رو به دست خودش و خدای بزرگم میسپارم که مطمئنم هیچ چیزه بدی رو برای بنده هاش نمی خواد.
شاید گاهی ما فکر میکنیم که اتفاقی که برامون افتاده خیلی ناگواره، اما مطمئنا" بعدا" پی میبریم که اون اتفاق به صلاحمون بوده.فقط ازش می خوام که اون اتفاق برام بهترین باشه.ازش می خوام بهم اونقدر صبر بده که بتونم در مقابل مشکلاتم کم نیارم.بهم اونقدر قدرت بده و اونقدر منو محکم و قوی کنه که از پس امتحانهای سخت پروردگارم بر بیام و مغلوب شیطان نشم که بیش از این در قبال آفریننده ام سرشکسته نباشم.ازش می خوام کمکم کنه تا هیچ وقت این آرامشی رو که امسال به خاطر توکلی که به خدا پیدا کردم به دست آوردم از دست ندم.ازش می خوام پدر و مادرم رو تا زمانی که باید در کنارم صحیح و سالم حفظ کنه.ازش می خوام خواهرانم رو در کنار همسرانشون خوشبخت و کامیاب کنه.ازش می خوام عسله عزیزمو صحیح و سالم زیر سایه ی خدا و در کنار پدر و مادرش حفظ کنه.ازش می خوام آرزو ی همه ی آرزومندهاش رو برآورده کنه.ازش می خوام به همه سلامتی و خوشبختی عطا کنه.و ازش می خوام تا یاریم بده که این اندک ایمانم رو حفظ کنم و روز به روز به مدد خدا افزایشش بدم.
بچه ها پست من آماده ی آپ کردن بود.اما دلم نیومد تویه این شب عزیز حرفای معمولی بزنم و از خدای خودم و آخرین و عزیزترین فرستاده اش حرفی نزنم و تشکر نکنم.
بچه ها بیاین همه تویه این شب عزیز و بزرگ از امام زمان بخوایم که شفاعتمون رو پیش خدا بکنه.بیاین ازش بخوایم که پیش خدا ضامنمون بشه که به خواسته هامون برسیم. بیاین ازش بخوایم که همه ی مریض ها رو شفا بده و دله خانواده هاشونو شاد کنه. ازش بخوایم که همه ی اسیر ها رو آزاد کنه.بخوایم که همه ی اسیرهای خاک رو ببخشه و بیامرزه.بخوایم که نذاره حق مظلوم زیر پای ظالم له بشه.
بیاین ازش هرچی تو دلمون خالصانه بخوایم.چون مهدی بزرگ تو این شب هیچ کس رو ناامید نمی کنه.
پس بیاین همین الآن همه با هم سرمون رو، رو به آسمون بگیریم و دستامونو بلند کنیم و خالصانه بگیم:
َامّن يجيبُ مُضطَرّ اذا دَعاهُ وَ يکشَفُّ السُوه
نوشته شده توسط امیتیس در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 0:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
اومدم دوباره.مثله هر سال هیجان زده و به جورایی خوشحال![]()
.هرسال توی همین روز دچار یه هیجان خاصی میشم که شاید خیلی از شماها هم دچارش بشین و شاید خیلی هاتون هم اصلا" حسش نکنید.
اما من خوشحالم
.خوشحال از اینکه تو فیق این رو داشتم که یک سال دیگه در کنار خانواده و عزیزانم زیر سایه ی خدا زندگی کنم![]()
آره.درسته.امروز تولده منه![]()
.در واقع درست ۹ساعت دیگه من بدنیا میام.شاید اونایی که منو میشناسن با خودشون بگن که تولده من ۱۴ شهریوره.اما باید بگم من۱۳ شهریور بدنیا اومدم اما شناسنامه ام ۱۴ گرفته شده(خیط شدین؟؟؟
).
امسال درست ۱۸ ساله شدم
.یجورایی به سن قانونی رسیدم.میشه گفت یجورایی دارم کم کم از دوران قشنگ کودکی ام جدا میشم
و پا به دورانی میذارم که با وجود سختیهاش خیلی هم جذابه
.
همیشه تو این روز یه حس خوبی دارم
.مخصوصا" وقتی حرفای مامان رو به یاد میارم که چقدر منتظرم بودن
.مامان و بابای من از اون دسته پدر و مادرهایی هستند که جنس بچه براشون مهم نیست و همیشه صادقانه میگن با اینکه من سومین فرزند دختر پیاپی اونها بودم اما هردو با تمام وجود از حضورم خوشحال بودن و بی صبرانه منتظر ورودم![]()
![]()
.
و بالاخره من اومدم
.درست راس ساعت ۹ صبح روز سیزدهم سال ۶۷.اومدم تا باشم. اومدم تا باز به یاد همه بیارم که خداوند چقدر بزرگه.که چقدر عظیمه.اومدم تا ثابت کنم خلقت یه موجود توسط خداوند یعنی عطمت و جلال خالقه اون موجود.![]()
بچه ها می خوام یه چیزی بپرسم ازتون.تا حالا شده مرزهای احترام بین خودتون و خدا رو بردارین و خدا رو بدور از بزرگی و جلالش با تمام وجودتون لمس کنید؟؟؟تا حالا شده حس کنید هیچ کس به اندازه ی اوس کریم بهتون نزدیک نیست و دوستتون نداره؟؟؟تا حالا شده خدارو سایه به سایه در تمام لحظاتتون در کنارتون حس کنید؟؟؟ در یک کلام: تا حالا شده حس کنید عاشق خداوندید؟؟؟؟
من امسال به این حالت رسیدم![]()
.شاید خیلی هاتون دلیل این نزدیکی رو بدونید. اما دلیلش برام هیچ ارزشی نداره.مهم فقط اینه که من خدا رو با تمام وجودم شناختم. من در لحظه لحظه ی تنهاییم با پوست و استخون حسش کردم و اونقدر باهاش دوست شدم که عاشقانه می پرستمش
.حالا دیگه مطمئنم عشق واقعی و جاودانه فقط متعلق به خداست و بقیه فقط نسبی و تناسبی هستند.
از این حرفا که بگذریم می خوام به مامان و بابام هم بگم که چقدر دوستشون دارم
. برای زحمتهایی که برام میکشن.برای اینکه منو بدنیا آوردن تا بهم ثابت بشه خدا خیلی بزرگتر از این حرفاست.پس همینجا میگم:مامان و بابای عزیزم دوستتون دارم و بر دستان زحمتکشتون گله بوسه میکارم و با تمام وجودم مدیون قطره قطره عرقی که برای آینده ی من میریزین هستم.من عاشقتونم.![]()
![]()
![]()
و حالا...................
خوشگلا باید برقصن![]()
دست،دست،آهااااااااااان،بیاین وسط![]()
تولد،تولد،تولدم مبارک،مبارک،مبارک،تولدم مباررررررررررررررک![]()
همه جمع شده ان دور من امشب
گله بوسه میدن که بشینم
در جشن تولدم،قشنگم
همه انگشترن،من نگینم![]()
![]()
نگاه کن هدیه هارو،نگاه بادکنکها رو، عجب شمع های رنگی،عجب شبه قشنگییییی
تولد،تولد،تولدت مبارک،مبارک،مبارک،تولدم مباررررررررررررررک![]()
![]()
حالا دست،بیاین وسط دیگه،آهااااااااااااااااااااااااان![]()
![]()
دست،دست،دست![]()
امشب تولده منه،باید که شادی بکنم،تولدم باشد مبارک![]()
حالا دستااااااااا،آهان،ماشاالله![]()
شب شب رقصه یالا یالا،میوزیک و دنسه یالا یالا![]()
![]()
بابا بیاین وسط دیگه،اه![]()
حالا خوشگلا باید برقصن![]()
هرکی نرقصه میمونه![]()
خوب،بسته دیگه.لوس نشین.![]()
![]()
در اخر فقط یه آرزو تو شب تولدم:امیدوارم همه سالم و موفق باشین و به همه ی آرزوهاتون برسین.هم شما دوستای گلم و هم خانواده ی عزیزم.![]()
خدایا،ممنونم که یک سال دیگه با من بودی
.
و خواهش میکنم تو ۱۹مین سال زندگیم هم با من باش و تنهام نذار![]()
آمین![]()
نوشته شده توسط امیتیس در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 11:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها.راستش دلیل اینکه اینقدر تاخیر دارم اینه که کامپیوترم قاطی کرده و من چون مجبور شدم دوباره ویندوز نصب کنم الآن به برنامه ی فارسی برای تایپ دسترس ندارم.واسه همین اینبار فقط براتون ۴تا عکس از عسل خانومه شنگولی پا![]()
رو میذارم که ببینین.هرچند می دونم خیلی خیلی میمونه
اما امیدوارم خوشتون بیاد و حاضر باشین این تحفه خانوم رو عروسه خودتون بکنین![]()
![]()
.همینجا از حامد عزیز هم تشکر میکنم که زحمت گذاشتن این عکسها رو تو فضای اینترنت کشید. شرمنده که یه مدت دیر به دیر اومدم پیشتون.دوستتون دارم.و به خدا میسپارمتون. تا بعد در پناه حق
چون نمیخوام از فامیلا کسی وبم رو بشناسه عکس ها رو برداشتم
نوشته شده توسط امیتیس در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 0:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بچه ها واقعا" معذرت.من پست رو برای دوستم آپ کردم اما آدرس سایت رو اشتباه گذاشتم.واسه همین اینجا اصلاحش میکنم که امیدوارم کار کنه.بازم معذرت.تا بعد بای![]()
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 0:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
دوباره اومدم دوستان.اینبار یه جورایی خسته و غمگین.غمگین از بابت مجتبی که داره میره.نمی تونم بگم چه حسیه.حسی مثله حس یه خواهر به برادرش.مثله وقتی که یه برادر داره از پیشه خواهرش میره و اون خواهر هیچ کاری از دستش بر نمیاد انجام بده جز التماس برای موندن.کاش می موندی مجتبی. کاش اینجوری نمیرفتی.من به حضورت خیلی عادت کرده بودم. بی تعارف میگم که برام مثله برادر عزیزی.برام به همون اندازه عزیزی که قصیده عزیزه.اینو جدی میگم.نمیگم نرو چون خودم می دونم نوشتن بدون انگیزه چه سخته. نمیگم بمون چون می دونم موندن تو اون شرایط چقدر عذاب آوره.هیچی نمیگم.به تصمیمت احترام میذارم.فقط امیدوارم منو به عنوان خواهرت قبول داشته باشی و بازم پیشم بیای که هویار بدونه حضورت هیچ لطفی نداره.در آخر از کامنت تند و خشنی که برات گذاشتم عذرخواهی میکنم و برات آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و امیدوارم هرجا هستی خوش باشی و به آرزوهات برسی.
بعدش هم بچه ها این پست رو برای معرفی سایت یکی ازدوستان اینترنتیم گذاشتم.
این دوست من یه سایت به تازگی افتتاح کرده که قابلیت شمارش بازدید کننده ی وبلاگ و چیزهایی مثله این رو داره.یه چیزی شبیه وبگذره اما یه جورایی جدیدتر و مجهز تر از اونه.من خودم الآن عضو شدم و همونجور که میبینین پایین وبلاگم می تونین نمونش رو مشاهده کنین. از اونجایی که من نمی تونم توضیح کاملی در مورد سایتش بهتون بدم ID علی عزیز رو (با اجازش)اینجا میذارم تا چناچه سوالی براتون پبش اومدازخودش بپرسین.این آیدی فقط برای چت( shereno_com.@yahoo.com )واگرم خواستین میل بزنین به این(info@maker.ir) اینم آدرس سایت سایت سازنده
پست اینبارم همینه اما زودی دوباره میام.به سایت دوستم حتما" سر بزنین. هم من و هم دوستم منتظر حضورتون هستیم.مواظب خودتون باشین.در آخر هم یه پند از لئون تولستوی براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.
تا بعد در پناه حق
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 0:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
بالاخره برگشتم.درست بعد از 2هفته.دلم کلی برای همه چیز تنگ شد
.برای خونمون؛ برای اتاقم؛ برای کامپیوترم؛ برای وبلاگم؛ برای نوشته هام( چه از خود راضی شدم نه؟؟![]()
)؛برای وبلاگهای شما که دیگه به اومدن و خوندنشون عادت کردم و وقتی یه مدت نمیآم دلم کلی تنگ میشه براشون و از همه بیشتر برای خود شما که حالا دیگه تک تکتون برام دوستای عزیزی هستین که دلتنگتون میشم
و در آخر هم برای داداش حسین(![]()
![]()
) خودم که واقعا" مثله یه برادر برام دلسوزی میکنه و تمام مدت سعی داره یه خورده منو آدم کنه.
راستش تو این 2 هفته اونقدر چیزای مختلف اتفاق افتاده که خودم هم نمی دونم چه جوری بایدبگم.اولیش اینکه جواب کنکوررواعلام کردن ومنم که واقعا" گل کاشتم
.
همون شب هم کلی به حامد و مجتبی عزیز زحمت دادم.حامد گل که اگه نبود شاید من واقعا" دیوونه میشدم
چون صفحه ی سنجش من باز نمیکرد
و من واقعا" عصبی بودم و بالاخره حامد به دادم رسید.مجتبی و حسین عزیز هم که کاره مشاوره رو به عهده گرفتن
. یعنی من بعده اینکه نتایج رو توسط حامد فهمیدم اونقدر حالم خراب بود که حتی نمی تونستم فکر کنم و شاید اگه دلداریه مجتبی و نصیحت های حسین نبود همونجا گریم میگرفت.واسه همین همونجا یه قول به مجتبی دادم که تو کامنت هم بهم یادآوری کرد و من می خوام بهش از همینجا بگم آقای عجول یادم نرفته منتها باید وقتش بشه بعد![]()
.
بعدش هم باید از صبا و چکام عزیز کلی تشکر کنم![]()
![]()
که در نگهداری از یه بچه ی تخس
به من کمک کردن.منظورم عسله![]()
![]()
.هرچند که خواهرم از 14 روزی که مامان نبود فقط 7 روزش رو سر کار رفت اما به هر حال همون 7 روز هم نگهداری از عسل سخت بود.می دونین من بارها پیش اومده که مثلا" عسل رو نگه داشتم اما مامانم بود یا خواهرم.اما ایندفعه مسئولیتش تنها به عهده ی من بود و این برام خیلی سخت و ترسناک بود.یعنی در کل به نظرم خیلی ریسکه بزرگیه که آدم مسئولیت به این گندگی رو به عهده بگیرم.نمی دونم می تونم منظورمو درست برسونم یا نه؟؟ من از صبحش که خواهرم میرفت تا بیاد فقط مدام از خدا می خواستم که اتفاقی برای عسل رخ نده تا مامانش بیاد.اما به هر حال تجربه ی خیلی سخت و در عین حال جالبی بود.
دیشب هم که مامان و بابام بعده 2 هفته برگشتن خونه
.دلم اونقدر براشون تنگ شده بود که لحظه ی اول به جای اینکه باهاشون روبوسی کنم فقط حریصانه عطر تنشون رو می بلعیدم
.بابا اینا ساعت 2 صبح رسیدن رشت . ما رفتیم دنبالشون. جالب اینجا بود که با اینکه ساعت 2 صبح بود خیابونا حسابی شلوغ بودن و مردم در رفت و آمد
. در حالی که شهرهای دیگه مثله همدان یا یزد ساعت 7 غروب همه جا تعطیل بود و ما وقتی برای خرید نون رفته بودیم بیرون تو شهر همدان نه تنها نانوائی باز نبود که حتی نمی شد یه سوپر مارکت باز برای خرید نان پیدا کرد
.این بود که من همون دیشب هم کلی تو دلم خدارو شکر کردم که برای دانشگاه مجبور نیستم شهر و خونه ی خودم رو ترک کنم
.بالاخره تا ساکهای مامان اینا رو ( که انصافا" کمک هم نبود![]()
![]()
) تحویل گرفتیم و برگشتیم خونه ساعت طرفای 4 صبح بود.اما با تمام خستگی که مامان اینا داشتن و حالا دیگه ما هم به خاطره 2 ساعت سرپا موندن حس میکردیم همه حمله کردیم به ساکها
که اون کار هم یه چیزی در حدود 1:30 طول کشید و تازه اون موقع بازم دلمون نمی اومد بریم بخوابیم.ساعت طرفای 6 بود که بالاخره همه قصد خواب کردیم.من پیش مامان اینا خوابیدم و تا صبح( هرچند صبح بود که خوابیدیم؛ در واقع باید بگم تا ظهر) همش مامان رو بغل میکردم باز دوباره برمیگشتم بابم رو بغل میکردم و این کار رو مدام تکرار میکردم.یجورایی سردرگم شده بودم کدوم رو بغل کنم بهتره
.اما جاتون خالی حسابی سوغاتی گرفتم![]()
![]()
.اما این وسط از همه بیشتر به عسل خوش گذشت.خنده دار اینجا بود که بابا اینا اونقدر برای عسل خرید کرده بودن که همونجا براش یه چمدون گرفته بودن و وسایلش رو جدا کرده بودن. اما بازم از تو بقیه ساکها واسه خانوم خانوما وسیله در می اومد
.
امروزم که همش خونه بودم.برامون مدام مهمون می اومد و حالا دیگه چون فقط منه بدبخت دختر مجرده خونم اجبارا" تمام کارای پذیرایی افتاد گردنه من
و از اونجایی که من سریع تحت تاثیر جو قرار میگیرم
منو جو گرفتو گفتم شام هم با من.حالا خنده دار اینجاست که من تاحالا غذا درست نکردم
.بالاخره آخرش هم بهشون مرغ سرخ کرده دادم با سیب زمینی چون تنها چیزی بود که بلد بودم درست کنم
.این شد که کلی امروز خانوم خونه دار شدم
.اینم پست ایندفعه ی من که خدا کنه خوب شده باشه. آخه نمی دونم چرا هیچ جوری به دله خودم نمیشینه
.در آخر هم باز از همه عذرخواهی میکنم که تو این 2 هفته پیشم اومدین و من نتونستم به وبلاگاتون سر بزنم و می خوام از همینجا بهتون بگم که خیلی دوستتون دارم
.خودم هم نمی دونم چرا اما همتون برام خیلی عزیزین
.راستی بچه ها از گلاره ی عزیزم خبری نیست
.به من که سرنمیزنه اصلا" مهم نیست اما آپ هم خیلی وقته نکرده و من جدا" نگرانشم
. اگه ازش خبری دارین به منم بدین.چون من جدا" حواسم پیشش مونده![]()
.در آخر هم یه شعر از فریدون مشیری می خوام بذارم که فکر کنم همه این شعر رو بلد باشین اما چون واقعا" زیباست دلم نمیاد نذارمش.خیلی دوستتون دارم.از دور همتون رو می بوسم و میرم تا پست بعدی.![]()
تا بعد در پناه حق![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جان گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید؛عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام؛ بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب؛شاخه ها دست بر آورده
به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ؛ همه دل داده به آواز
شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق؟؟!! ندانم
سفر از پیش تو؟؟!! هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد؛ چون کبوتر
لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی؛ من نه رمیدم نه گسستم!!
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم!!!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!!!!
حذر از عشق ندانم!! سفر از پیش تو هرگز نتوانم!!
اشکی از شاخه فروریخت!!
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم نه رمیدم!!!
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!!
نگرفتی دگر از عاشق آزرده هم خبر هم!!
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....!!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
نوشته شده توسط امیتیس در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 0:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
اومدم دوباره.
این چند روز یعنی دقیقا" از چهارشنبه تا همین امروز کلی درگیر بودم.راستش رو بخواین هنوزم کلی خستگی تو تنم موندم
.
چهار شنبه که از صبح مشغول تدارک برای فرداش بودیم.حتما" همه می دونین که توی مراسم عقد رسمه که نون و شامی میدن.یعنی راستش نمی دونم که همه جا رسمه یا نه اما تو رشت که رسمه.یعنی اینجا برای سفره ی عقد نون و پنیر و شامی میذارن که بعد از تموم شدنه مراسم عقد بین مهمانها پخش میکنن.حالا حساب کنین قرار بود ما 180 تا شامی سرخ کنیم.من و مامان دقیقا" 3ساعت بالای گاز بودیم که بالاخره کاره شامیها تموم شد. صبح 4شنبه که اینجوری تموم شد. بعد از ظهرش هم باز همه تو تکاپو بودیم.شبش هم باز تا ساعت 3 صبح من و خواهرم و مامان داشتیم لقمه های نون و شامی درست میکردیم.
دیگه خودتون حتما" می تونین تصور کنین که صبح 5شنبه از ساعت 7 تو آرایشگاه بودیم و بالاخره مراسم عقد درست ساعت 6 شروع شد.بعد از مراسم و کادو دادنه فامیل عروس و داماد تازه بزن بکوب شروع شد. اونقدر مجلس گرم شده بود که هیچ کس سر جاش نمی نشست. نمی تونین تصور کنین که اون وسط چه خبر بود. منم که بدتر از همه
.تقریبا" می تونم بگم 5 ساعت یکسره در حال رقص بودم
. حتی موقع شام یا رقص چاقو هم من ننشستم.در کل 8 ساعت تمام مدت در تکاپو بودم. وقتی جشن تموم شد من حتی نمی تونستم راه برم.اون وسط چیزی که باعث شد آخر جشن همه به خنده بیافتن این بود که من بخاطر اینکه کفش پامو بدجور زده بود کفشمو در آورده بودم و برای اینکه بتونم بیام تو حیاط موقع خداحافظی یه روفرشیه زرد رو پوشیدم که ماله دختر خالم بود
.حالا تصور کنین من با اون موها و آرایش و لباس مشکی رسمی که تنم بود یه روفرشی زرد اسپرت پوشیدم که همون باعث خنده ی همه شده بود وقتی دیده بودن
.بعدش هم که همه رفتن تا ما یکم جا به جا کردیم و خوابیدیم ساعت شد 5 صبح. باز صبحش مجبور شدم 9 پاشم که همین باعث شد کلی خستگی تو تنم بمونه
.باز دوباره صبح راه رفتنه من که بخاطر تاولهایی که کف و روی انگاشتای پام زده بود شبیه راه رفتنه اردک شده بود همه رو به خنده انداخت
. اما در کل همه چیز خیلی عالی و خوب بود.به من که اونقدر خوش گذشته بود که با تمام خستگی و درد پایی که داشتم گذر زمان رو اصلا" حس نکردم.یه دفعه به ساعت نگاه کردم که 12 شب رو نشون میداد.جای همه ی شما خیلی خیلی خالی بود![]()
![]()
مخصوصا" مجتبی عزیز که جاش کلی خالی بود.چراش رو حتما" خودش می تونه حدس بزنه![]()
.
شنبه صبح هم قرار بود با چکام بریم برای ثبت نام.ساعت 9 جلوی دانشگاه قرار داشتیم که تا ساعت 11 معطل شدیم بون اینکه هیچ کار مثبتی انجام داده باشیم. هر 2 حسابی خسته شده بودیم اما هیچ کاری نکرده بودیم این بود باز کارها موند برای امروز که یکشنبه باشه
.
امروز هم از ساعت 9 باز درگیر ثبت نام بودیم.اول که باید میرفتیم مدرسه که گواهی موقتمون رو بگیریم که گفتن حاضر نیست باید برای امضا ببرن اداره که نمیشه بهتون بدیم و بالاخره با کلی بدبختی راضیشون کردی که بهمون بدن ما خودمون میبریم اداره امضا میگیریم.این شد که یه چیزی در حدود 35 دقیقه الکی تو مدرسه نشستیم تا بالاخره کارمون رو راه انداختن
.بعدش که باید میرفتیم اداره.اونجا که دیگه واقعا" معرکه بود.باید تو 2تا اتاق امضا میگرفتیم و تو اتاق سوم برامون مهر میزدن.اصلا" هم شلوغ نبود.اما کاری رو که میشد در 10 دقیقه برامون انجام بدن یه چیزی در حدود 50 دقیقه طول دادن
.بالاخره اینم تموم شد و قرار شد بریم دانشگاه برای تموم کردن کارا.بماند که اونجا هم 5بار مارو فرستادن پایین برای کپی گرفتن شناسنامه.یا اینکه ما رو تو طبقات الکی بالا پایین میکردن.بعدش که رفتیم بانک برای واریز کردن شهریه و بالاخره کارمون ساعت 1:20 تموم شد.اما دیگه جفتمون حسابی خسته بودیم
.من که کلی خوشحال بودم مکان دانشگاه تا خونمون فقط 2تا کوچه فاصله داره و برای چکام هم کلی ناراحت که خونشون دور بود
.وقتی رسیدم خونه حتی توان نداشتم نهار بخورم.فقط چند تا لیوان آب و بعدش نفهمیدم چطوری خوابم برد تا ساعت 7 بیدار شدم.باز یه سری کار داشتم که انجام دادم و بالاخره یادم اومد از اونجایی که شاید نتونم 2 هفته آپ کنم پس بهتر امشب یه پست بذارم.
اما اینکه چرا 2هفته نیستم.قضیه اینه که مامان و بابام دارن مثله هرسال فردا میرن مکه و باز من مثله هرسال دارم میرم خونه ی خواهر بزرگم. از الآن کلی غصه ام شده. چون امسال عسل خانم هم هستن و از اونجایی که مامانش( یعنی خواهر من) صبح ها میره سره کار من باید خانم خانمها رو نگه دارم و این برای من که عادت دارم صبحها تا ساعت 2یا 3 بعد از ظهر بخوابم یه کوچولو از یه خورده بیشتر سخته
.اما به هر حال چاره ای نیست دیگه.حالا چکام قول مساعد برای هم کاری بهم داده که این خودش باز کلی امیدوار کنندست![]()
![]()
.
اینه که می خواستم از همین جا به همتون بگم که تا 2 هفته دیگه احتما" پست جدیدی ندارم و اگه تو این 2هفته نتونستم بیام به وبلاگاتون و بهتون سر بزنم از همین الآن میگم که شرمنده ام و از همتون عذر می خوام.![]()
![]()
اینم از پست امروزم.امیدوارم که یکم از پست قبلی بهتر از کار در اومده باشه. در آخر هم یه شعر از فروغ فرخزاد با عنوان تولدی دیگر براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.
تا بعد در پناه حق.![]()
(( تولدی دیگر ))
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
* * * * *
زندگی شاید
یه خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو
هم آغوشی
یا نگاه رهگذری باشد
که کلاه از سر برمیدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخند میگوید ((صبح بخیر))
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت
* * * * *
دراتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
* * * * *
آه . . . . . .
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفت از یک پله ی متروکست
و بخ چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید :
((دستهایت را
دوست میدارم))
* * * * *
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
* * * * *
گوشواری به دو گوش میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آنرا
از محله های کودکیم دزدیده است
* * * * *
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آیینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که گودال میریزد، مرواریدی
صید نخواهد کرد.
من پری ک.چک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
نوشته شده توسط امیتیس در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 1:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
بازم اومدم.مثله همیشه.امروز خیلی سرحالم.خبری که شنیدم اونقدر شارژم کرده که نمی دونم چه جوری اینجا بیانش کنم.
اول از همه باید بگم که من با توجه با اکثریته نظرات به این نتیجه رسیدم که همون در باره ی اتفاقات روز مره بنویسم.یعنی در واقع درباره ی هرچی که روز آپ کردنم تو دلم بود بنویسم.
در پایان هر پست هم مثله همیشه یه شعر میذارم.اما یه شعر از سهراب یا اخوان ثالث یا......یا شاید هم گاهی یکی از مکتوب های پائولو کوئلیو رو بذارم.البته برای قالب باید بی نهایت از حامد عزیز تشکر کنم که امروز کلی بهش زحمت دادم و برای آهنگ هم باز مزاحم آقا حامد گل شدم.بنابراین لازمه همینجا ازش یه تشکر ویژه بکنم و بگم که بی نهایت ممنونم ازش.منتهی چون سرم این روزا بدجور شلوغ شده یکم باید وقت بهم بدین وحالا میگم چرا سرم شلوغه.
اما امروز........
من مثله همیشه دیر بیدار شدم.یعنی در واقع هنوز خواب بودم که چکامه جونم زنگ زد.اولش مثله همیشه کلی عصبانی شدم که مگه تو نمیدونی من این ساعت خوابم پس چرا زنگ زدی بهم؟؟چکام هم مثله همیشه مسخرم کرد که به من چه که تو تا1 بعدظهر خوابی.و چند لحظه بعد خیلی خونسرد گفت من می خواستم یه خبر خوب بهت بدم اما حالا که خوابی نمیگم.بالاخره بعده کلی اصرار من بهم گفت که نتایج علمی کاربردی اومده و من قبول شدم.اونم همین جا.تو شهر خودم.نمی تونم بگم چه حالی شدم.به کلی خواب از سرم پرید.تا چند ثانیه حتی نمی تونستم عکس العمل نشون بدم.اما بالاخره وقتی بعده چند لحظه صدامو پیدا کردم بهش گفتم تو چی؟؟و وقتی در جوابش شنیدم که مثله من قبول شده دیگه سر از پا نمیشناختم. تصور اینکه حتی تو دانشگاه هم در کنار چکام باشم اونقدر برام شیرین بود که دلم ضعف میرفت. از اینورم مامان اینا وقتی فهمیدن کلی خوشحال شدن.مخصوصا" وقتی فهمیدن همین جا رشت قبول شدم کلی ذق کردن که تحفه ی نازپروردشون قرار ازشون دور نشه.از اونجایی که من بعده امتحان اونقدر افسرده شده بودم و مدام میگفتم امسال قبول نمیشم کلی براشون خوشحال کننده بود که قبول شده بودم.یه جورایی همشون باورشون شده بود که من کلی خنگم و ابدا" دانشگاه قبول نمیشم.
حالا قرار شنبه برای ثبت نام برم.
از اونور هم که 5شنبه عروسیه الهام(خواهرمه).نمی دونم چی کار کنم.از صبح که پا میشم( همون ظهر منظورمه)تا شب که بخوابم هی کارایی که باید بکنم رو چک میکنم و میبینم کاره نکرده ندارم.اما باز همش فکر میکنم یه کاری جا مونده که انجام ندادم.خلاصه همه ی هیجانا دارن با هم میریزن رو سرم.موندم چی کار کنم.
از این طرف هم عسل نازم داره روز به روز شیرین تر میشه.الآن کارش به جایی رسیده که تا چشمش به من می افته بچه پررو میخنده.بدونه اینکه من چیزی بگم با شکلکی در بیارم همینجوری الکی میخنده.انگار میخواد بهم بگه که آره من تو رو می شناسم.نمی تونم بگم چقدر شیرینه.همیشه وقتی مامانم میگفت که خواهر زاده کلی واسه آدم عزیزه من پیشه خودم فکر میکردم که یعنی چقدر؟؟و حالا واقعا" می فهمم مامان چی میگفت.حتی نمی تونم بگم چه حسی دارم نسبت به این موجود ناتوانی که اونجوری با لبخند بهم نگاه میکنه و منتظره حرکت دست و صورته منه که صدای خنده اش تو فضا پر شه.
اینم از پسته امروز.هرچند به نظره خودم زیاد چنگی به دل نمیزنه.اما به هر حال اینم یه جورشه دیگه مگه نه؟؟؟
راستی اگه چیزی یادتون اومد که به نظرتون می تونه به بهتر شدنه این وبلاگ کمک کنه منو بی خبر نذارین.
در آخر این پست هم یه مکتوب از پائولو کوئلیو با عنوان قلب براتون میذارم که من خیلی دوستش دارم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
مواظبه خودتون باشین.یه دنیا دوستتتون دارم.تا بعد در پناه حق
قطعاتی از نامه ای به قلبم:
قلب من، هرگز تو را محکوم و نقد نمیکنم.و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.می دانم تو کودک محبوب خداوندی، و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه، از تو حفاظت میکند.
قلب من، به تو ایمان دارم.طرفدارت هستم، و در نیایش هایم، همواره برایت درخواست برکت میکنم. همواره دعا میکنم یاری و پشتبانی مورد نیازت را دریافت کنی.
قلب من، به تو ایمان دارم.ایمان دارم که تو عشق ات را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد، سهیم می شوی.که راه من راه توست، و همواره با هم به سوی روح القدس می رویم.
از تو می خواهم به من اعتماد کنی.بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام، در اختیارت بگذارم. برای آن که هرگز احساس از حضور من در گرداگردت احساس نا آسودگی نکنی، هر کاری میکنم.
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 0:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
اومدم بازم.اینم آدرس جدیدم.با اجازه همتون رو دوباره اینجا لینک کردم.تا چند روز دگه هم اولین پست رو هم آپ میکنم.
الآن دیگه میرم.اما زودی دوباره میام.
دوستتون دارم.تا بعد در پناه حق باشید.![]()
نوشته شده توسط امیتیس در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 1:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
سکوت شبانه
کسی که مثله هیچ کس نیست
رویای زندگی من
هیچکی به اندازه ی من دوست نداره
دختری که عاشق مادش بود......
امانت عشق
تا ابد عاشقت هستم
طراحی حرفه ای قالب وبلاگ
ای در دل من اصل تمنا همه تو
سکوت عشق
خراب آباد من
نمی دانم چه می خواهم بگوییم
آسد مرتضی....
بی هدف ترین
در تلاطم لحظات
قلب تنها
ياسي
شعر نو
روزهاي بي قراري
دوباره تنهای تنهام نازنین
روزهای عاشقی
آري آغاز دوست داشتن است
بوي باران
اکیپ باحال....
فریاد زیر آب
سراچه خيال
ببین مهسا چغد تنهاس
من + تو =0
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY